در این یادداشت، دربارهی این توضیح دادهام که چگونه #توییتر_ایرانی در دام معرکهگیریهای سیاسی قرار گرفته است و در نتیجه بیش از آنکه تسهیلکنندهی گفتگوهای عمومی و گردش آزادانهی اخبار و اطلاعات باشد، به ابزاری برای اکثریتنمایی تبدیل شده است.
توییتر ایرانی روز به روز شلوغتر و متکثرتر میشود؛ و این برای طرفداران گردش آزاد اطلاعات، خبر خوبی است. اما نکتهی نگرانکنندهای نیز وجود دارد. بهنظر میرسد به موازات رشد روزافزون تعداد کاربران توییتر ایرانی، استفاده از اکانتهای تقلبی نیز در بین جریانهای سیاسی مختلف، تبدیل به یک اقدام عادی شده است. در دنیای بهشدت رسانهای شدهی امروز، دعوای سیاست، نه چندان بر سر «واقعیت»، بلکه بیشتر بر سر «بازنماییِ واقعیت» است. این را میشود در همین بگومگوهای سیاسی در توییتر ایرانی بهوضوح مشاهده کرد. ظاهراً برای مشارکتکنندگان در دعواهای سیاسیِ توییتر، چندان اهمیت ندارد که ادعاهایشان چه نسبتی با واقعیت دارد. همین که هشتگِ مورد حمایت آنها «ترند» شود و ثابت کنند که در جایگاه «اکثریت» قرار دارند برایشان کافی است و خود را برنده میدانند؛ گیرم که بخش قابل توجهی از این اکثریتنماییها به لطف اکانتهای تقلبی محقق شده باشد!
مثال اول: حمله به محمدجواد ظریف
نتایج دادهکاویای که اخیراً روی کلاندادههای چهار هشتگِ نسبتاً مشابه انجام دادهام نشان میدهد که بخش قابل توجهی از براندازها، در رقابتهای سیاسیشان بهطور سازمانیافته از اکانتهای تقلبی استفاده میکنند. لازم به توضیح است که در اینجا منظورم از «اکانت تقلبی»، هم شامل رباتها میشود و هم دربرگیرندهی اکانتهایی است که بهصورت گروهی مدیریت میشوند. با توجه به اینکه برای ترند شدن هشتگها، تعداد توییتها و ریتوییتها اهمیت زیادی دارد، اکانتهای تقلبی با ریتوییت کردن انبوه توییتهای حاوی هشتگ مورد نظرشان میتوانند نقش مهمی در ترند شدن آن هشتگها ایفا کنند.
هشتگهایی که در این دادهکاوی مورد بررسی قرار گرفتهاند عبارتند از: #ban_zarif ، #ZarifIsAnApologist ، #Zarif_Inte_Välkommen و #ShameOnSweden . موج انتشار این هشتگها در توییتر، همزمان با سفر اخیر محمدجواد ظریف به سوئد و فرانسه، آغاز شد. ویژگی مشترک این هشتگها این است که هر چهار موردشان غیرفارسیاند و قدرتهای غربی را مخاطب اصلیشان قرار دادهاند.
با توجه به اینکه شناسایی اکانتهای تقلبی، کار نسبتاً دشوار و پیچیدهای است، برای انجام این کار، چند شرط بهطور توأمان بررسی شدند. این شرطها - که در واقع، ویژگیهاییاند که بهطور چشمگیری در بین اکانتهای تقلبی شایعاند - عبارتند از اینکه اکانت موردنظر:
1. حداقل توییتهای حاوی یک هشتگ را بیش از 100 بار ریتوییت کرده باشد،
2. غالباً ریتوییت کند و بهندرت توییتی منتشر کند،
3. تعداد دنبالکنندگانش (فالوئرهایش) کمتر از 1000 باشد،
4. تعداد اکانتهایی که دنبال میکند (فالوئینگهایش) بیشتر از تعداد دنبالکنندگانش باشد،
5. در مشخصاتش، اطلاعات متناقض وجود داشته باشد،
6. نام کاربریاش مبهم و بیمعنی باشد،
7. آیدیاش حاوی کلمهی “bot” باشد (مثل ShahanshahiBot)،
8. آیدیاش - مثل کد رهگیری - دارای حروف بیربط باشد (مثل fUDXG8t7fHhkA2X) .
در این تحلیل، هر اکانتی که حداقل سه شرط از هشت شرط فوق را داشته باشد، بهعنوان اکانت تقلبی تشخیص داده شده است. در واقع، برای تقلبی دانستن یک اکانت، شرایط سختگیرانهای در نظر گرفته شده است. لذا پیشاپیش میتوان گفت که با این تعریف عملیاتی از اکانت تقلبی، تعداد اکانتهای تقلبی - بهطور عامدانه - کمتر از فراوانیِ واقعی این اکانتها برآورد میشود؛ یا بهاصطلاح Underestimate میشود.
در گراف زیر، اکانتهای تقلبی با رنگ صورتی مشخص شدهاند و اندازهی هر گره (اکانت)، متناسب با تعداد توییتها و ریتوییتهایش (با این هشتگها) تعیین شده است. همانطور که مشاهده میکنیم، بخش قابل توجهی از اکانتهای مشارکتکننده در انتشار چهار هشتگ مذکور، اکانتهای تقلبیاند (304 اکانت) و بیشترین تعداد توییت و ریتوییت توسط این اکانتها انجام شده است. در واقع از مجموع 83 هزار و 230 توییت و ریتوییت مربوط به این چهار هشتگ، 39 هزار و 869 مورد توسط اکانتهای تقلبی انجام شده است؛ که به بیان دیگر، 48 درصد کل توییتها و ریتوییتها را شامل میشود. بررسیهای بیشتر نشان میدهد که تقریباً تمام این اکانتها، یا به سلطنتطلبان و یا به سازمان مجاهدین خلق تعلق دارند. لازم به توضیح است که اکانتهای خاکستری رنگ، الزاماً واقعی نیستند؛ و فقط میتوان گفت شواهد کافی برای تقلبی بودنشان مشاهده نشده است.
شکل 1: پراکندگی اکانتهای مشارکتکننده در انتشار توییتهای حاوی چهار هشتگ برعلیه محمدجواد ظریف
حجم فعالیتهای بعضی از این اکانتهای تقلبی در انتشار چهار هشتگ مورد بررسی، بهطور شگفتانگیزی بالا بوده است. بهعنوان مثال، اکانت «ربات شاهنشاهی» (ShahanshahiBot)، 1429 توییت با هشتگ #ZarifIsAnApologist و 1069 توییت با هشتگ #ShameOnSweden را ریتوییت کرده است. این در حالی است که اکانت مذکور تنها 808 دنبالکننده دارد و بخش قابل توجهی از این دنبالکنندگان نیز، خودشان رباتاند! و یا اکانت «دِد» (0x__dead) با 299 دنبالکننده، 1553 توییت با هشتگ #ZarifIsAnApologist و 552 توییت با هشتگ #ShameOnSweden را ریتوییت کرده است. چنین مواردی در بین اکانتهای تقلبی، فراوانیِ چشمگیری دارند؛ اما احتمالاً اشاره به جزئیات بیشتر در حوصلهی مخاطب این متن نباشد.
نکتهی حائز اهمیت این است که این اکانتهای تقلبی که بارِ انتشار نزدیک به نیمی از توییتها و ریتوییتها را بهعهده داشتهاند، نقششان در انتشار این هشتگها بیش از 48 درصد است؛ چرا که با بالا بردن مصنوعیِ سرعت انتشار این چهار هشتگ، بارها صفحههای پایشگر توییتر ایرانی (مثل ترندیتر و Best Farsi) را به خطا انداختهاند و بهعنوان هشتگهای پرطرفدار معرفی شدهاند. در نتیجه، با تقلب توانستهاند هشتگهای مذکور را مورد توجه بیشتری قرار داده و مشارکت بخشی از کاربران واقعی توییتر را نیز جلب کنند؛ تا بدینصورت مخاطب اصلی این هشتگها (غربیها) تصور کنند که اکثریت قریب به اتفاق مردم ایران با آقای ظریف مخالفاند. البته بدیهی است که اثبات انجام این تقلب سازمانیافته، نمیتواند ثابت کند که الزاماً اکثریت مردم ایران، موافق و طرفدار آقای ظریف اند. اساساً این پرسش که آقای ظریف در بین مردم ایران به چه میزان طرفدار و موافق دارد، موضوع دیگری است که باید در پژوهشهای دیگری مورد بررسی قرار گیرد.
نکتهی مهم دیگر این است که متأسفانه این نوع تقلبهای سازمانیافته در توییتر ایرانی، منحصر به سلطنتطلبان و سازمان مجاهدین خلق نیست و سایر جریانها نیز بهطور گسترده از این ترفندها استفاده میکنند. در مثال بعدی، نمونهای از استفادهی گستردهی یک جریان سیاسی دیگر از اکانتهای تقلبی را بررسی میکنیم.
مثال دوم: انکار ماجرای «دختر آبی» و درخواست محاکمهی رسانهها و نمایندگان مردم
بعد از خودسوزی خانم سحر خدایاری (دختر آبی)، موج بسیار گستردهای از ابراز احساسات مردم در شبکههای اجتماعی آنلاین شکل گرفت. اما طولی نکشید که چند هشتگ با هدف انکار ماجرای دختر آبی در توییتر فعال شدند. در این دادهکاوی، کلاندادههای سه هشتگ #دروغ_دختر_آبی ، #محاکمه_خبرآنلاین و #محاکمه_مطهری_سلحشوری را مورد تحلیل قرار دادهامم.. بررسیها نشان میدهند که چگونگیِ استفاده از اکانتهای تقلبی در این هشتگها نیز تقریباً مشابه مثال قبل بوده است. صفحههای پایشگر توییتر ایرانی، بارها فریب سرعت لحظهایِ ریتوییت شدن توییتهای این هشتگها را خوردهاند و این هشتگها را جزء داغترین هشتگهای توییتر ایرانی معرفی کردهاند. حتی در بعضی از پستهای این صفحههای پایشگر، هشتگ #دروغ_دختر_آبی بالاتر از هشتگ #دختر آبی قرار گرفته است.
این اکثریتنمایی در بعضی از توییتها تا جاهایی فراتر از حد انتظار پیش رفته است. مثلاً کاربری با آیدی F_AVATEFI68 در توییتی نوشته است:
«امروز به خاطر که خبری که خبر آنلاین و سلحشوری و مطهری به راه انداختند شاهد #دروغ_دختر_آبی در رسانه های معاند هستیم باید #محاکمه_خبرآنلاین و #محاکمه_مطهری_سلحشوری در دستور کار قرار بگیرد تا حداقل مطالبه ملی پاسخ داده شود».
اما تحلیل کلاندادههای مربوط به سه هشتگ مذکور نشان میدهد که بیش از نیمی از بازنماییِ آنچه این کاربر «مطالبه ملی» مینامد، با همت اکانتهای تقلبی در توییتر محقق شده است. بهعنوان مثال، اکانت «گل میخک» (kobra8632) تاکنون 815 بار توییتهایی با هشتگ #دروغ_دختر_آبی را ریتوییت کرده است.
طبق کلاندادههایی که تاکنون تحلیل شدهاند، تعداد اکانتهایی که تاکنون مطالبی با هشتگ #دختر آبی توییت یا ریتوییت کردهاند، بیش از پنج برابر تعداد اکانتهایی است که مطالبی با هشتگ #دروغ_دختر_آبی توییت یا ریتوییت کردهاند (لازم به توضیح است که با حذف اکانتهای تقلبی، قطعاً این نسبت افزایش قابل توجهی نیز خواهد داشت). همچنین با همان معیارهایی که در مثال قبل به آنها اشاره شد، تقلبی بودن 164 اکانتِ مشارکتکننده در انتشار سه هشتگ مورد بررسی، محرز است و 51 درصد از کل توییتها و ریتوییتها نیز توسط همین اکانتهای تقلبی انجام شده است. در شکل 2، چگونگی پراکندگی اکانتهای قطعاً تقلبی (رنگ صورتی) در کنار اکانتهایی که شواهد کافی برای تقلبی بودنشان وجود ندارد (رنگ خاکستری) را مشاهده میکنیم.
شکل 2: پراکندگی اکانتهای مشارکتکننده در انتشار توییتهای حاوی سه هشتگ در انکار ماجرای «دختر آبی»
جمعبندی
بهطور کلی میتوان گفت، توییتر بهعنوان یک شبکه اجتماعی آنلاین، با تکرار اینگونه تقلبها میتواند از کارکرد وعدهداده شدهاش – یعنی دسترسی همگانی به اخبار و اطلاعات - فاصله بگیرد و تبدیل به بستری برای مسابقهی جعل واقعیت شود. در چنین وضعیتی، ضروری است که پژوهشگران، با سنجش بیطرفانه و مداوم ادعاهای هر کدام از جریانها، مانع از مبتذلتر شدن دعوای سیاست شوند. امید که چنین شود.
شواهد گوناگون نشان میدهند که سهم شبکههای اجتماعی آنلاین از عادات رسانهای شهروندان ایرانی، با سرعت چشمگیری رو به افزایش است. از این رو، تحلیل کلاندادههای این رسانههای نوظهور، میتواند بخش قابلتوجهی از نظرها و نگرشهای کاربرانشان را بازنمایی کند. در این یادداشت قصد دارم با مقایسهی دادههای فصل بهار توییتر ایرانی با دادههای زمستان و پاییز 97، ضمن شناسایی سمت و سوی تغییرهای سیاسی توییتر ایرانی، چرایی وقوع این تغییرها را تحلیل کنم. توییتر، رسانه فراگیری در ایران محسوب نمیشود؛ اما در سالهای اخیر، بهلحاظ سیاسی، یکی از مرجعترین بسترهای رسانهای برای تبادل اخبار و نظرهای شهروندان و اهالی سیاست شده است. بنابراين بهشرط احتیاط، میتوان ادعا کرد که دادههای توییتر ایرانی تا حد زیادی میتواند تغییرات اتمسفر سیاسی کشور را بازنمایی کند. تحلیل کلاندادههای توییتر ایرانی زمانی اهمیت مضاعف مییابد که به این نکته توجه داشته باشیم که در شرایط سیاسی نه چندان آرام، معمولا مردم پاسخهای واقعیای به پیمایشهای سیاسی نمیدهند و نمیتوان با اتکای صرف به یافتههای این پیمایشها، نگرشهای سیاسی مردم را بهدرستی شناخت. قابلتوجهترین یافته دادههای فصل زمستان 97 این بود که صفحههای تأثیرگذار (اینفلوئنسرهای) اصولگرا با 9.9 درصد افزایش، بیشترین میزان افزایش مخاطب نسبت به فصل پاییز را داشتهاند1. اینفلوئنسرهای برانداز با 4.5 درصد افزایش در رتبه دوم قرار داشتهاند و اصلاحطلبها تنها 2.9 درصد افزایش مخاطب داشتهاند. این روند با شدت بیشتری در فصل بهار ادامه پیدا کرده است. بهطوری که تعداد مخاطبان اینفلوئنسرهای اصولگرا در بهار 98 نسبت به زمستان 97، 10.2 درصد افزایش داشته است. براندازها با 9.4 درصد افزایش مخاطب، در رتبه دوم قرار گرفتهاند و اصلاحطلبها، تحولخواهها و غیرسیاسیها بهترتیب با 3.6 درصد، سه درصد و 2.8 درصد در رتبههای دوم تا پنجم قرار گرفتهاند. اینفلوئنسرهای تجزیهطلب نیز با 2.3 درصد افزایش مخاطب، کمترین میزان افزایش مخاطب را در بین گرایشهای سیاسی مختلف تجربه کردهاند. این نتایج بهوضوح نشان میدهند که با تشدید بحرانهای سیاسی داخلی و خارجی، اقبال مردم به سمت دو سر طیف افزایش یافته است و بهنظر میرسد پیامها و شعارهای اصلاحطلبانه، جذابیت کمتری برای مخاطبان پیدا کردهاند. با این روند، اصلاحطلبان چنانچه عملکرد خود را مورد نقد و بازنگری جدی قرار ندهند، احتمالا با ریزش قابل توجه بدنه اجتماعی خود مواجه خواهند شد. با این حال، نتایج فصل بهار نیز همچون نتایج فصلهای پاییز و زمستان 97 نشان میدهد که کماکان اصلاحطلبان بیشترین سهم را در بین صفحههای تأثیرگذار توییتر ایرانی به خود اختصاص دادهاند. بهطوری که 30 درصد از این صفحهها، گرایش اصلاحطلبانه دارند، 23 درصد غیرسیاسی و سهم براندازها، تحولخواهها، اصولگراها و تجزیهطلبها در بین صفحههای تأثیرگذار توییتر ایرانی، به ترتیب 21، 14، 10 و دو درصد است. اما همانطور که بالاتر اشاره شد، با توجه به روند تغییرات، اگر اصلاحطلبان تغییری در خط مشیهایشان ایجاد نکنند، ممکن است در آیندهای نه چندان دور، جای خود را به رقبای سیاسیشان بدهند.
همچنین، برخلاف تصوری که درخصوص نزدیکبودن غیرسیاسیها (سلبریتیها) با اصلاحطلبان وجود دارد، گرافهای مربوط به نتایج سه فصل اخیر نشان میدهد که بخش زیادی از اینفلوئنسرهای غیرسیاسی، در مجاورت اینفلوئنسرهای برانداز و تحولخواه قرار دارند. بهنظر میرسد که این اتفاق در دو سال اخیر رخ داده باشد و چه بسا در انتخاباتهای آتی شاهد نوع متفاوتی از نقشآفرینی غیرسیاسیها باشیم و بخشی از سلبریتیها تبدیل به مروجان مواضع رقبای سیاسی اصلاحطلبان شوند. بهطور کلی، گرافهای مربوط به شبکه روابط بین صفحههای تأثیرگذار توییتر ایرانی نشان میدهد که صفحههای تأثیرگذار برانداز و تحولخواه که در مجموع، حدود یکسوم کل اینفلوئنسرهای فضای توییتر ایرانی را تشکیل میدهند، با قرارگرفتن در مرکز شبکه روابط بین اینفلوئنسرها، بیشتر از سایر اینفلوئنسرها قدرت جریانسازی و تأثیرگذاری بر مخاطب را دارند. به بیان دیگر، در حالی که بخش زیادی از اینفلوئنسرهای اصلاحطلب و اصولگرا، حضور نسبتا متمرکزتری در توییتر دارند، اینفلوئنسرهای برانداز و تحولخواه متکثرتر و پراکندهترند و احتمالا میتوانند بر مخاطبان متنوعتری تأثیر بگذارند.
در ادامه، بخشی از یافتههای مربوط به توییتر ایرانی در بهار 98 را مرور میکنیم:
صفحه توییتری بیبیسی فارسی پرمخاطبترین صفحه رسانهای در توییتر ایرانی است. در بین رسانههای داخلی (با مخاطب داخلی)، روزنامه «شرق» پرمخاطبترین رسانه است.
حدود یکپنجم صفحههای تأثیرگذار شخصی در توییتر ایرانی، نام مستعار دارند و هویت واقعیشان مشخص نیست. این نسبت در بین اینفلوئنسرهای غیرسیاسی، برانداز، تحولخواه و اصولگرا بهترتیب 32، 29، 24 و 10 درصد است. تنها دو درصد از اینفلوئنسرهای اصلاحطلب با نام مستعار در توییتر فعالیت میکنند.
بر اساس شاخص رتبه صفحه (Page Rank) – که تقریبا میتوان گفت میزان قدرت واقعی هر صفحه را نشان میدهد – صفحه آیتالله خامنهای* در جایگاه نخست توییتر ایرانی قرار دارد. به بیان ساده، این شاخص نشان میدهد که دنبالکنندگان هر صفحه به چه میزان پرمخاطب و تأثیرگذارند.
در بین سیاستمداران توییتر ایرانی، محمدجواد ظریف و حسن روحانی بهترتیب بیشترین مخاطب را به خود اختصاص دادهاند.
در بین هنرمندان توییتر ایرانی، سیامک انصاری، ترانه علیدوستی و مهناز افشار بهترتیب بیشترین مخاطب را به خود اختصاص دادهاند.
تنها 26 درصد اینفلوئنسرهای توییتر ایرانی زن هستند. سهم زنان در بین اینفلوئنسرهای برانداز و اصلاحطلب بهترتیب 34 و 30 درصد بوده و در بین اینفلوئنسرهای تجزیهطلب و اصولگرا صفر درصد است.
[1]. لازم به توضیح است که در این سلسله پژوهشها، منظور از صفحه تأثیرگذار، صفحهای است که: مخاطب اصلیاش ایرانی است، بیش از 30 هزار دنبالکننده (فالوئر) دارد و نیز تعداد دنبالکنندگانش بیش از 10 برابر تعداد صفحههایی است که خودش دنبال میکند.
کاربران
ایرانی توییتر به چه میزان خود را در حلقهی همفکران خود محدود میکنند؟ به چه
میزان در معرض ارتباط با دیگریها قرار میگیرند؟ این موقعیتها از چه الگوهایی تأثیر
میپذیرند؟ در این تحقیق سعی کردهایم برای پاسخ دادن به این سوالات، ضمن شناسایی
اجزای تشکیل دهندهی آنچه «توییتر ایرانی» نامیده میشود، الگوهای تأثیرپذیری
کاربران ایرانیِ توییتر از نگرشهای سیاسی اینفلوئنسرهای توییتر ایرانی را شناسایی
و ارزیابی کنیم. بدینمنظور اینفلوئنسرها و دنبالکنندهها (فالوئرها) بر اساس
گرایشهای سیاسیشان دستهبندی شدهاند و الگوهای تأثیرپذیری دنبالکنندهها از اینفلوئنسرها
به تفکیک گرایشهای مختلف، شناسایی و ارزیابی شدهاند. در دستهبندی اینفلوئنسرها
و دنبالکنندهها از تکنیکهای دادهکاوی و در تحلیل دادههای شبکهای، از تحلیلهای
نرمافزار گفی (Gephi) استفاده
کردهایم.
در این تحقیق، در
کنار ترسیم مختصات اعتراضات دیماه 96، با اتخاذ رویکردی اکتشافی بهدنبال شناسایی
عوامل کلان و منطقهایِ مؤثر بر وقوع این اعتراضات بودهایم. بنا به اقتضای پرسشهای
تحقیق، برای تحلیل یافتهها بهطور توأمان از روشهای تحلیل کیفی و کمّی استفاده
شده است. متغیرهایی که در ارتباط با اعتراضات، مورد بررسی قرار گرفتهاند شامل دادههای
جمعیتشناختی، شاخصهای اقتصادی، دادههای انتخاباتی و نگرشهای سیاسی هستند. طبق
یافتههای این تحقیق، مهمترین عوامل وقوع اعتراضات دی 96 عبارتند از: افزایش
متقاضیان کار و ناتوانی نسبی دولت در ایجاد شغل برای آنها، ناامیدیِ پیشینی کسانی
که در انتخابات شرکت نمیکنند، ناامیدی رأیدهندگان به روحانی از شنیده شدن
صدایشان توسط دولت و حاکمیت، کشمکش بر سر دسترسی به منابع طبیعی. همچنان که خواهید
دید با توجه به چندلایه و چندعلتی بودن این پدیده، تلاش شده است که تبیین این
اعتراضات از تقلیلگرایی به دور باشد.
در صفحه سیاست روزنامه اعتماد 27 آذر، من و آقای دکتر جلایی پور (در دو مطلب مجزا و در عین حال مرتبط به هم) دربارهی وضعیت فعلی حرکتهای جمعی دانشجویان در دانشگاههای ایران نوشتهایم.
«تاچر» عنوان دومین کتاب از مجموعه کتابهای قدم اول است كه ترجمه کردهام. اين كتاب توسط انتشارات شيرازه منتشر شده است و از این هفته وارد بازار كتاب خواهد شد.
کتاب با آنکه تلاش میکند از دیو یا فرشته خواندن مارگارت تاچر پرهیز کند و روایتی بیطرفانه از دوران وی ارائه دهد، اما این تلاشِ تحسینبرانگیز باعث کند شدن تیغ تیز نقدش بر عملکرد تاچر و موافقان و مخالفانش نشده است.
بهنظرم کتاب «تاچر» میتواند دربردارنده نكات مهمی براي مخاطبِ ایرانی باشد. میتواند به اصلاحطلبهای ایران اهمیت اقتصاد را یادآوری کند و به آنها نشان دهد که بیموضع بودنشان در قبال اقتصاد و سیاستهای اقتصادی چه عواقبی دارد. همچنین میتواند به آن دسته از چپهای ايرانی كه با كليدواژه «نئوليبراليسم» به نقد انگارههای ذهنی مشغولند نيز یادآور شود که سیاستهای اقتصادی چپگرایانه و یا راستگرایانه، به تنهایی تعیینکننده نتیجه دعوای سیاست نیستند و بسیاری از بحرانهای زمان تاچر قبل از آنکه نتیجه سیاستهای راستگرایانهاش باشند، نتیجه انسداد سیاسی و ناکارآمدی زمین سیاست بودهاند. لذا این دسته از چپگراها تا وقتی مواضع روشن و مشخصی در خصوص مسائل سیاسیِ واقعاً موجود در ایران نداشته باشند، نمیتوانند در راستای جلوگیری از تکرار بحرانهای تاچری در ایران گامی بردارند.
بهنظرم یکی از
ایرادات سخنان دکتر اباذری این است که سیاستگذاریها را با ابزار ایدئولوژی نقد میکند.
سیاستگذاری اجتماعی و اقتصادی ماهیتاً در تضاد با هرگونه ایدئولوژی و باور جزمیای
است. چرا که مهمترین پرسش در سیاستگذاریهای اجتماعی و اقتصادی، ارزیابی میزان
اثربخشی هر سیاست و شناسایی پیامدهای مثبت و منفیاش است. با ابزار ایدئولوژی نمیتوان
به چنین پرسشهایی پاسخ داد. مواردی که آقای اباذری بهعنوان سیاستهای
نئولیبرالیِ اجرا شده توسط دولت فعلی مطرح میکند، الزاماً تحت هر شرایطی اشتباه
نیستند. مهم این است که منتقدان، برای اینکه نشان دهند این سیاستها اشتباهند،
بدون پیشداوری، پیامدهایش را بهطور همهجانبه ارزیابی کنند و با استناد به بررسیهایشان
بگویند که چرا معتقدند این سیاستها غیرقابل دفاع هستند. بهترین مثال برای معرفی این دیدگاه
نسبت به سیاستگذاری، کارهای آلبرت هیرشمن، و بهخصوص کتاب درخشانش «خروج، اعتراض، وفاداری»
است. این کتاب در دههی 1970 میلادی نوشته شده و امروز یکی از مهمترین کتابها در حوزهی
اقتصاد سیاسی است. هیرشمن در این کتاب با استفاده از سه مفهوم کلیدی «خروج / Exit»، «اعتراض / Voice» و «وفاداری / Loyalty»، و با مرور مثالهای
متعددی از سازمانها و کشورهای مختلف، سعی میکند به بهترین و کارآمدترین الگوها برای
«بهبود» وضعیتهای تضادآمیز بین کارگر و کارفرما برسد (به این معنا، اگر مارکس معلم
انقلاب باشد، هیرشمن معلم اصلاحطلبی است). توجه داشته باشید که اگر آقای هیرشمن میخواست
مثل آقای اباذری به موضوع نگاه کند، میتوانست بهجای اینکه اینهمه به خودش زحمت تحقیق
بدهد و در نهایت تمام نتیجهگیریهایش را مقید به قیدهای «بهنظر میرسد» و «به احتمال
زیاد» و «با توجه به شواهد» و ... کند، بیاید در عرض یک سخنرانی نیم ساعته، با گزارههای
قطعی و یقینی، بر علیه فریدمن افشاگری کند. (بهنظر میرسد یکی از دلایلی که آقای مالجو
به خودش اجازه نمیدهد مثل آقای اباذری سخن بگوید این است که کتابهای هیرشمن را خوانده
و ترجمه کرده است و با روششناسی علمی او آشناست).
نکتهی دیگر اینکه وقتی
چپها از سهجانبهگرایی صحبت میکنند، باید توجه داشته باشند که یک طرف دعوا (یا
گفتگو) هم کارفرماها هستند. اما در صورتبندیای که دوستان ارائه میدهند هیچ اثری
از مسائل کارفرماها نیست. در بین چپهای ایرانی، آقای مراد ثقفی جزء معدود افرادی
است که به مسائل مربوط به کارفرماها هم توجه ویژهای داشته است. پیشنهاد میکنم طرفداران
ایدهی سهجانبهگرایی، با ایشان راجع به این موضوع صحبت کنند و از ایشان بپرسند
که با پژوهشهایی که در این خصوص انجام داده، به چه نتایجی رسیده است.
اتفاقاً ربط دادن
دولت روحانی به دولتهایی مثل دولت تاچر هم بهدلیل همین نگاه ایدئولوژیکِ آقای
اباذری انجام شده است. موافقم که طی دهههای اخیر، اتفاقات مشابهی در سراسر دنیا
ذیل عنوان «نئولیبرالیسم» رخ داده که پیامدهای مثبت و منفی مشابهی داشته است. اما
بهنظر نمیرسد که بتوانیم با اتکا بر وجوه تئوریک و ایدئولوژیک، تمام واقعیت را
توضیح بدهیم. بهعنوان مثال، حتا نزدیکان تاچر معتقدند که تاچر اصلاً در قید و بند
نوشتههای هایک و فریدمن نبوده و فقط برای این از نوشتههای آنها دفاع میکرده که
میتوانسته از این طریق به اقداماتی که خودش بهدنبال انجامشان بوده، مشروعیت و
وجاهت علمی بدهد. به این معنا بهنظر میرسد که حلقهی واصلهی اتفاقاتی که طی
دهههای اخیر رخ داده، نه «نئولیبرالیسم» به مثابه یک ایدئولوژی، بلکه به مثابه یک
گرایش سیاسی و اقتصادی است. لذا بهنظرم دکتر اباذری تلاش بیموردی برای
ایدئولوژیک نشان دادن این پدیده دارد. این کار ایشان باعث میشود که:
1. مخاطب به «زمینه»های روی آوردن به سیاستهای
به اصطلاح «نئولیبرالی» در کشورهای مختلف بیتوجه شود. مثلاً سیاستهای تاچر در
شرایطی مورد استقبال قرار گرفت كه اتحادیههای کارگری از قدرتهای قانونیای که
داشتند، استفادههای غیرمسئولانه میکردند و ناکارآمدی اتحادیههای کارگری، اقتصاد
کشور را فلج کرده بود. اما در ایران اساساً اتحادیهای در کار نیست، و بهطور کل
صورت مسأله فرق میکند. همین وزارت کار و رفاه دولت روحانی، اتفاقاً الان در
اختیار دست چپیهاست؛ اما آنها به این نتیجه رسیدهاند که راهی به جز این تصمیمها
ندارند. من نمیگویم هر کاری که میکنند درست است، اما نکتهی مهم این است که این
تصمیمگیریها مبنای ایدئولوژیک ندارند و درست نیست که با یک ایدئولوژیِ دیگر
نقدشان کنیم. 2. همچنین تفسیر ایدئولوژیک از این سیاستها، باعث میشود که ما به
خیلی از متغیرها و عوامل بسیار مهم دیگر هم بیتوجه شویم. ما اگر صرفاً بر اساس
ایدئولوژی بخواهیم مابهازای تاچر را در ایران پیدا کنیم، احتمالاً دولت روحانی به
ذهنمان خواهد رسید. اما مسأله اینجاست که اتفاقاً اقدامات و رفتارهای تاچر از خیلی
جهات به احمدینژاد شبیه بوده، و از قضا اکثر منتقدانِ مطلع او، پاشنهی آشیل تاچر
را نه در سیاستهای راستگرایانه، بلکه بیشتر در خودرأیی و استبداد رأی و تصمیمگیریهای
آنی و خلقالساعه (وجوه اشتراکش با احمدینژاد) میدانند. اما دکتر اباذری چون فقط
به وجوه ایدئولوژیک توجه دارد، در دورهی احمدینژاد سکوت معناداری میکند و در
دولت روحانی فریاد اعتراض سر میدهد. بهنظرم ما نباید فراموش کنیم که سیاستهای
راستگرایانه، تنها شر موجود و ممکن نیستند؛ بلکه - بهخصوص در کشوری مثل ایران -
شرهای دیگری مثل استبداد رأی، خفقان و عوامفریبی هم وجود دارند که همزمان باید با
آنها هم مقابله کرد.
مسأله اینجاست که آقای اباذری مظاهر اصلی
بروز احتمالی فاشیسم را نادیده میگیرد و حتا در تندترین صحبتهایش هم هیچ اشارهای
به آنها نمیکند، و برای اینکه حرفش را بزند دیواری کوتاهتر از تجمعکنندگان در پاسارگاد
پیدا نمیکند. آیا واقعاً پیدا کردن مصداق برای عوامل تقویتکنندهی فاشیسم در ایران
اینقدر سخت است که ایشان مجبور شود تا پاسارگاد بهدنبال مظاهر فاشیسم بگردد؟ آقای
اباذری زورش به عوامل اصلی "سیاستزدایی" نمیرسد و در عوض طرفداران مرتضی
پاشایی را تحقیر میکند. کما اینکه زورش به احمدینژاد و شرکای سیاسیش نمیرسد، و در
عوض اصلاحطلبها را تخطئه میکند.
نشست علمی-کارشناسی “نوجوان دهه هشتاد” یا بررسی اجتماع دبیرستانی ها در مرکز خرید کوروش تهران، با حضور دکتر محمدامین قانعی راد، جامعه شناس و استاد دانشگاه به همت کمیسیون اجتماعی حزب اتحاد ملت ایران اسلامی روز گذشته در دفتر مرکزی حزب برگزار شد. در این نشست تهدیدات و توانایی های نسل دهه هشتاد مورد بحث و بررسی قرار گرفت .
نشست کارشناسی “نوجوان و دهه هشتاد” با حضور دکتر قانعی راد، در تاریخ نهم تیر ماه ۱۳۹۵ از سوی کمیسون اجتماعی در محل حزب اتحاد ملت برگزار شد. ابتدا ابوالفضل حاجی زادگان، گزارشی چند دقیقه ای در مورد وضعیت بیکاری ارائه داد. این گزارش حاصل تحلیل ثانویهی نتایج منتشر شده توسط مرکز آمار بود. ارائهی این گزارش با توصیف وضعیت کشور از نظر شاخصهایی از جمله نرخ مشارکت اقتصادی و نرخ بیکاری آغاز شد و سپس روند تغییرات در نرخ بیکاری در رده سنی ۱۵ تا ۲۴ سال مورد بررسی قرار گرفت. حاجیزادگان با اشاره به این نکته که نرخ بیکاری نسبت به جمعیت فعال محاسبه میشود، تأکید کرد که افزایش تدریجی نرخ بیکاری در این سنین، نشاندهندهی این واقعیت است که تعداد افراد جوان و نوجوانی که از ادامهی تحصیل بازماندهاند و به جمعیت فعال کشور هل داده شدهاند و از طرفی در بازار کار هم امکان اشتغال ندارند، رو به افزایش است.
وجه اشتراک پژوهشگران اجتماعی با اهالی رسانه و اهالی سیاست اینه که ظاهرن هر سه گروه راجع به مردم و عقاید و نگرشهای مردم اظهار نظر میکنند. اما تفاوت مهمی که بین پژوهشگر اجتماعی و دو تیپ دیگه وجود داره اینه که اهالی سیاست و رسانه بنا به منافعی که دارند، تمایل بیشتری به ارائهی روایتهای سادهسازی شده از مردم دارند. به این معنا، معتقدم که آی پز طی این چند سال با سادهسازی عقاید و نگرشهای مردم، عملن نه در زمین پژوهشگری و جامعهشناسی، بلکه در زمین سیاست و رسانه بازی کرده. بهنظرم دلیل اصلی استقبال رسانهها از کارهای آی پز اینه که میشه با اتکا به نتایج نظرسنجیهای این موسسه، به روایتهای سادهسازیشده و غالبن غیرواقعی از مردم، "اعتبار علمی" بخشید.
در این بین، لااقل برای من معلوم نیست که آقای قاضیان که طی سالهای گذشته، مواد اولیهی تحلیلهای "سوگیرانه" را در اختیار رسانهها و گروههای سیاسی مختلف (اعم از موافقان، منتقدان و مخالفان جنبش سبز) قرار میداده، از کدام "بیطرفی" صحبت میکنه.
جلسه انتخابات اعضای شورای مدیریت گروه علمی-تخصصی جامعهشناسی سیاسی روز چهارشنبه هشتم اردیبهشت ماه 1395 با حضور اعضای این گروه برگزار و اعضای شورای مدیریت پس از رای گیری مکتوب به شرح زیر انتخاب شدند.
کتاب "خطابه
ارتجاع" را میتوان به جرأت یکی از درخشانترین
آثار آلبرت هیرشمن دانست. در این کتاب، نویسنده تلاش میکند ضمن بررسی ساختار
منطقی گفتارهای ارتجاعی، به سنخشناسی استدلالهای موجود در این گفتارها بپردازد. این
موضوع ممکن است مخاطبِ این روزها را به یاد مباحث موسوم به "تفکر
انتقادی"بیاندازد. با این حال، هیرشمن بدون آنکه قصد داشته باشد کالای لوکس "تفکر انتقادی" را به مخاطب
عرضه کند، و بی آنکه مخاطب را با مثالهای ساختگی و غیرواقعی سرگرم کند، برای رسیدن
به پاسخ، به دل واقعیت میزند.
هیرشمن با آوردن
نقل قولهای مستقیم از اندیشمندانی که در برابر تحولات ناشی از مدرنیته موضع
واکنشی و محافظهکارانه داشتند - افرادی همچون توکویل، برک، اسپنسر و ... - به سه نوع استدلال رایج و
تکرار شونده برمیخورد: 1. اقدام اندیشیده، پیامدهای مصیبتباری پدید خواهد آورد
(تز انحراف) ، 2. اصلاح جدید، اصلاح قدیمیتر را به مخاطره خواهد انداخت (تز
مخاطره) ، 3. اقدام اندیشیده، در صدد تغییر ویژگیهای ساختاری پایدار نظم اجتماعی
است؛ از این رو بیتأثیر و بیهوده است (تز بیهودگی). وی با آوردن مثالهای متعدد،
بهخوبی نشان میدهد که آنچه اینگونه استدلالها را مورد اقبال فراگیر مخاطبانشان
قرار میدهد - فارغ از اینکه این استدلالها در چه مواردی درست و در چه مواردی با
واقعیت همخوان نیستند - نه الزاماً سنجیدگی و دقت، بلکه جذاب، سادهانگارانه و
بعضاً طنزآمیز بودنشان است.
اما کار هیرشمن
به همین جا ختم نمیشود. اتفاقاً وجه درخشانتر کار وی را میتوان در ادامهی کتاب
یافت. یعنی آنجا که برخلاف هدف اولیهاش و بهطرز غافلگیرکنندهای به نقد گفتارهای
طرفدار تغییر میپردازد. او متوجه میشود که "خطابهی سادهانگارانه
و آمرانه و لجوجانه به هیچ وجه ملک طلق مرتجعان نیست. همتایان مترقیشان نیز
احتمالاً در این زمینه ید طولا دارند".
طبق خطابهی
مترقی: 1. عدم اقدام اندیشیده پیامدهای مصیبتباری پدید خواهد آورد (در مخالفت با
تز انحراف)، 2. اصلاح جدید و اصلاح قدیمی متقابلاً همدیگر را تقویت خواهند کرد (در
مخالفت با تز مخاطره)، و 3. اقدام اندیشیده را نیروهای تاریخی قدرتمندی حمایت میکنند
که از پیش در جریان بودهاند؛ لذا مقابله با آنها کاملاً بیهوده خواهد بود (در
مخالفت با تز بیهودگی).
جالب آنکه هر دو گفتار
ارتجاعی و مترقی، بهطور مشابهی داعیهی جهانشمول بودن دارند و درستی ادعاهایشان
را محدود به شرایط زمانی و مکانی خاصی نمیبینند و معمولاً طوری مطرح میشوند که تن
به شرط ابطالپذیری ندهند.
هیرشمن میگوید
تا وقتی که مبلغان خطابهی ارتجاعی و خطابهی مترقی این اشتباهات روششناختیشان
را برطرف نکنند و صرفاً برای اثبات حقانیت خودشان وارد گفتگو با رقیب شوند، باب
گفتگو بسته و امکان تحقق دموکراسی منتفی خواهد ماند. نویسنده اینگونه نتیجه میگیرد
که:
"شرکتکنندگان ]در فرآیند ایدهپروری[نباید از ابتدا ایدههایشان را بیچون و چرا و تمام
و کمال شکل داده باشند، بلکه انتظار میرود به مذاکرهای ارزشمند بپردازند، یعنی
باید آماده باشند ایدههای اولیهشان را در پرتو استدلالهای سایر شرکتکنندگان و
نیز در اثر اطلاعات جدیدی که حین گفتگو در دسترسشان قرار میگیرد جرح و تعدیل
کنند".
جالب است که نویسنده
در طی این بررسیها به هیچ وجه تلاش نمیکند ژست بیطرفانه به خود بگیرد. او بهوضوح
و در عین صداقت، از معلوم شدن موضع شخصیش هیچ ابایی ندارد. اما نکتهی آموزندهی
کار وی در این است که او در نقد گفتارهای دو طرف، به یک اندازه نکتهسنج و نقاد
است. در واقع بهجای اینکه موضع شخصی خودش را کتمان کند، تلاش میکند این موضع
شخصی لطمهای به وجه علمی کارش وارد نکند. این ویژگی بهوضوح در سایر آثار هیرشمن
نیز به چشم میخورد. او بهمعنای واقعی کلمه "تحقیق" میکند. یعنی بهجای
آنکه برای اثبات درستی حدسها و ادعاهای اولیهاش از ابزار تحقیق استفاده کند، خودش
و مخاطبش را به دست تحقیق میسپارد تا ببیند در انتها به کجا خواهند رسید.
اینگونه است که
وی این امکان و قابلیت را پیدا میکند که در میانهی راه، متوجه وجه دیگری از
واقعیت شده و همانطور که خودش در انتهای کتاب تصریح میکند، در حالی که در ابتدای
کار هدفش را "افشای ناآزمودگیهای صرفِ خطابهی ارتجاعی" در نظر گرفته
بود، در انتهای کار به "دستاوردی بیطرفانهتر" برسد؛ به قول خودش "دستاوردی که چه بسا در اصل جان میداد
برای هدفی بلندپروازانهتر".
من هم مثل آقای رنانی امیدوارم که مخاطبان اصلی این سخنرانی (یعنی رهبری و شورای نگهبان) حرفهای آقای رنانی رو جدی بگیرند.
اما بهنظرم چند نکتهی مهم راجع به صحبتهای آقای رنانی وجود داره:
در دستگاه فکری آقای رنانی، انگار فقط مشغولیتهای اقتصادی اصالت دارند و تضادهای سیاسی هیچ اصالت و اهمیتی ندارند. در واقع رنانی با تقلیل دادن تمام مشغولیتهای جامعه به حل مشکلات اقتصادی، بهطور کلی دعوای سیاست رو بلاموضوع میکنه. ایشون مدام میگه "تندروهای دو طرف" باید طرد بشن. در تصویرسازی این دستگاه فکری، امثال احمدینژاد و رسایی همونجایی قرار میگیرند که امثال میرحسین و تاجزاده! از نظر آقای رنانی، اینها تندروهای دو طرف هستند و باید کنار گذاشته بشن. رنانی به اصلاحطلبها توصیه میکنه که "افراد تندرو" رو از حزبهاشون اخراج کنن! میرحسین رو بهخاطر اینکه مردم رو به خونههاشون برنگردونده، و تاجزاده رو بهخاطر اینکه سال 78 به دانشجوها دستور نداده که برگردن توی خوابگاههاشون مورد سرزنش قرار میده (انگار مردم به خودی خود اراده و شعور و حق اعتراض ندارند). همهی این حرفها رو نظامیها و جریان تمامیتخواه هم میزنند. عجیبه که ایشون علیرغم اینکه از به قدرت رسیدن نظامیها ابراز نگرانی میکنه، در عین حال نه تنها حرفهای اونها رو میزنه، بلکه به این حرفها رنگ و لعاب تئوریک هم میده (کاری که خود نظامیها و تمامیتخواهان توانایی انجامش رو ندارند).
نکتهی بعدی اینکه اطمینان و قاطعیت آقای رنانی بر اینکه پیشبینیهاش درست از آب در میاد، با تواضع علمیای که قاعدتن یک چهرهی دانشگاهی باید داشته باشه فاصلهی بسیار زیادی داره. همینطور اینکه کسی تحلیل خودش رو "تکاندهنده" توصیف کنه هم اتفاق کمنظیر و تکاندهندهایه! آقای رنانی امسال توی وبسایت شخصیش یک متن احساسی نوشت با عنوان "سکوت خواهم کرد". توی اون متن، ایشون گفت که تصمیم گرفته تا پایان سال 94، هیچ سخنرانی عمومیای که پوشش رسانهای پیدا کنه انجام نده. کافیه یک نگاهی به وبسایت ایشون بندازیم تا ببینیم ایشون چند بار برخلاف تصمیمش عمل کرده! البته من بهعنوان یکی از مخاطبان همیشگی آقای رنانی، از اینکه ایشون کماکان سخنرانی میکنند خوشحالم؛ اما سوالی که برام پیش میاد اینه: فردی که پیشبینی ش راجع به خودش انقدر اشتباه از آب در میاد، چطور این توانایی رو داره که راجع به جامعه (که قطعن پیچیدهتر از شخصیت یک انسانه) چنین پیشبینیهای دقیقی داشته باشه؟! لااقل ایکاش آقای رنانی توضیح میداد که این پیشبینیهایی که مو لای درزشون نمیره آیا مبتنی بر روشهای علمی هستند، یا اینکه ایشون با توسل به سایر دستگاههای معرفتی به چنین پیشبینیهایی رسیده (توضیح اینکه آقای رنانی چند هفته پیش، گفته بود که یکی از دلایلی که کاندیدای انتخابات مجلس نشده اینه که استخاره کرده و جواب استخاره، خیلی بد اومده!).
ارزیابی عملکرد کارفرماهای ایرانی، غالبن ذیل دو روایت متضاد و یکطرفه قرار گرفته است؛ در یک روایت، کارفرمای ایرانی همچون دیوی تصویر میشود که به استثمار کارگرها مشغول است، و در روایت دیگر، بهسان فرشتهای که رونق و پیشرفت اقتصادی کشور مرهون کارآفرینیها و نبوغ فردی اوست. در این میان، نکتهای که کمتر مورد توجه قرار میگیرد این است که با تحلیل شخصیت و خصایص اخلاقی کارفرماها نمیتوان راجع به مثبت یا منفی بودن عملکردشان قضاوتی کرد. آنچه به مراتب اهمیت بیشتری دارد، پیامدهای اجتماعی، سیاسی و اقتصادی تصمیمها و انتخابهای آنهاست. در تحقیقی که به همراه استاد گرانقدرم جناب آقای ثقفی راجع به عملکرد کارفرمایان ایرانی دههی 40 انجام دادهام، سعی کردهایم به دور از پیشداوریهای شخصی، و با رجوع مستقیم به دادههای آماری و نیز سایر اسناد موجود، عملکرد کارفرماهای ایرانی را طی این دهه مورد بررسی قرار دهیم. چکیدهای از نتایج این تحقیق، در قالب مقالهای با عنوان ”بنگاهداری خصوصی و کنش جمعی؛ نگاهی به عملکرد کارفرمایان ایران 50-1340“ در شمارهی اخیر فصلنامهی گفتگو منتشر شده است.
- در ارتباط با فحشهایی که این روزها نثار آقای ظریف میشود -
”بیش از دو قرن از زمان نوشتن ”نامههای ایرانی“ [نوشتهی منتسکیو] میگذرد و با کمال تأسف، هنوز ما تکلیف خود را با مسائل و تصورات فرهنگی آن دوران روشن نکردهایم. هنوز همه چیز را از دریچهی غرب و شرق یا خودی و بیگانه مینگریم و منابع فکری و ثروت ملی خود را با ایماژهای اغلب خودساخته و خیالی صرف میکنیم. بحث ”گفتگوی تمدنها“ را به جهانیان پیشنهاد میکنیم، اما حتی مذاکره کردن با دیپلماتها یا افراد معمولی خارجی را گناه محسوب میکنیم. امریکا را دشمن ایرانیان میدانیم، اما به هر نقطهی امریکا که سفر میکنیم، حضور ایرانیان را حس میکنیم. بهراستی چرا رابطهی ما با خود و دنیایی که در آن هستیم، چنین اسکیزوفرنیک است؟“
- میرسپاسی، علی (1392)، دموکراسی یا حقیقت؛ رسالهای جامعهشناختی در باب روشنفکری ایرانی، تهران، انتشارات طرح نو، صص 41 - 42.
"دفتر انجمن اسلامی دانشکده علوم ریاضی دانشگاه فردوسی بعد از چند سال وقفه بازگشایی شد."
این عکس، تمام خاطراتی که از سال 81 تا 86 از دفتر انجمن ریاضی داشتم رو برام شخم زد. هیچکدوم از این دانشجوها رو نمیشناسم، اما لبخند و امیدی که توی چهرهی تک تک شون معلومه رو میفهمم. چقدر قیافههاشون بامزه س!
امیدوارم مواظب خودشون و اون دفتر لعنتی باشن.
یکی از عجیبترین کارهایی که آقای مصطفی ملکیان اخیرن انجام داده، طرح این پرسش است: بزرگترین مشکل یا یگانه مشکل یا علتالعلل مشکلات جامعه چیست؟ بهنظرم این پرسش، بسیار گمراهکننده است. چرا که مشخص نیست به لحاظ روششناختی، چه معیار و چه مسیری برای پاسخ دادن به این پرسش وجود دارد و چگونه میتوان پاسخی ابطالپذیر به این سوال داد. آقای ملکیان بدون توجه به این ملاحظات، بر طرح این پرسش (و پاسخ دادن به آن) اصرار دارد. ایشان تلاش میکند مکاتب فکری مختلف را برحسب پاسخی که میتوانند به این پرسش دهند دستهبندی کند. به این معنا معتقدم صورتبندی اشتباه ملکیان از موضوع - و به تبع آن، نتیجهگیری اشتباه ایشان - مصداق آدرس غلط دادن به مخاطب است. با وجود آنکه جریان امروزین علوم انسانی از کلیگوییهای سابقش فاصله گرفته و بهسمت پاسخگویی به سوالهای مشخصتر و دقیقتر حرکت میکند، انگار از علاقهی «استاد» به طرح سوالهای کلی و مبهم کاسته نمیشود.
قبل
از اینکه پایم را به روستای زرگر بگذارم، روایتهای مختلفی راجع به آنجا شنیده
بودم. با وجود اینکه این روایتها بعضن با هم تفاوتهای قابل توجهی داشتهاند، اما
همگی حاکی از آن بودند که روستای زرگر بیشک یکی از عجیبترین روستاهای ایران است.
این روستا در ده کیلومتری شهر آبیک، در استان قزوین قرار دارد.
اهالی
این روستا به زبان رومانو صحبت میکنند. آنطور که از روایتهای مختلف دستگیرم شده
است، رومانو زبان کولیهای اروپایی یا ”روم“ها است. در ایران به این زبان، زبان
زرگری هم میگویند.
بعد
از چند سوال و جواب کوتاه از اهالی روستا، آدرس خانهی مناسبترین فرد برای
پاسخگویی به سوالهایمان را پیدا میکنیم.
”مش
کتاب“ حتا خونگرمتر و مهماننوازتر از آن چیزی است که ساکنان روستا برایم تعریف
کرده بودند. کلاهی که بر سر دارد، خاطرات پدربزرگ را برایم زنده میکند. وقتی
متوجه میشود اصالت اردبیلی دارم یک شعر به زبان ترکی برایم میخواند. میگوید بیشتر
زرگرها با زبان ترکی هم آشنایی دارند. همین که این را میگوید، این فرضیه در ذهنم نقش
میبندد که شاید زبان رومانو از زبان ترکی مشتق شده باشد. اما وقتی شروع میکند با
اهالی خانه به این زبان صحبت کند، میفهمم که هیچ شباهتی بین این دو زبان وجود
ندارد.
اسمش ”کتابعلی
زرگر“ است و در سال 1305 در همین روستا متولد شده است. میگوید به یاد دارد که در
سالهای جوانیاش یک بار یک مستشرق روس برای تحقیق راجع به زبان زرگری به این روستا
آمده و بعد از شنیدن زبان مردم روستا به آنها گفته است که نژادشان به رومهای
اروپا برمیگردد.
مش
کتاب میگوید زرگرها در سایر شهرهای کشور هم وجود دارند؛ از جمله در شیراز، ارومیه،
خوی، شهریار، مشهد، قوچان و غیره. اما آنها هم از همین روستا به آن شهرها مهاجرت
کردهاند.
برادرزادهی
مش کتاب – که برای تبریک عید فطر به خانهی عمویش آمده است - مردی
میانسال به نام ”دلاور“ است. دلاور، پزشک تجربی است. فرزندانش هم پزشکی خواندهاند.
میگوید برخلاف تصوراتی که راجع به زرگرها وجود دارد، آنها افراد تحصیلکردهی
زیادی در بین خود دارند. ”یکی از اهالی روستا که همین چند وقت پیش فوت کرد، مدرک
مهندسیاش را 37 سال پیش گرفته بود“.
او
راز مهاجر بودن رومها را در این میداند که آنها معمولن با حکومتها سر سازگاری
نداشتهاند. میگوید بهخاطر همین ویژگی این قوم بوده که شاه اسماعیل 400 نفر از
زرگرها را گردن زده بود.
اما
گویا لااقل در حال حاضر، نشانهچندانی از ناسازگاری رومها با قدرت مرکزی، در
زرگرها دیده نمیشود. آنها مسلمان و شیعه اند و - برخلاف بعضی روایتها - به زبان
فارسی هم مینویسند و تنها تفاوت فرهنگی مشهود زرگرها با فرهنگ رسمی ایران، زبان
آنهاست.
با
این حال، دلاور میگوید جوانهای روستا طی سالهای اخیر به لطف گسترش اینترنت
توانستهاند با جماعت رومهای اروپا ارتباط برقرار کنند و حالا هر از گاهی از
کشورهای مختلف اروپایی برایشان مهمان میآید.
دیشب خواب دیدم هنوز دانشجوی دانشگاه فردوسی ام. با بچهها رفتیم اطراف مشهد. ناهار کباب خوردیم. من یادم رفت دنگمو باهاشون حساب کنم.
فرداش دیدم همون بچهها جلوی دانشکده نشستند و دارن باز هم کباب میخورن! منو دیدن گفتن ابوالفضل بیا بشین کباب بزنیم. پیش خودم گفتم آخ جون، الان میرم هم کباب میخورم، هم دنگ دیروز و امروزمو باهاشون حساب میکنم که عذاب وجدان نگیرم. آقا ما کبابه رو خوردیم و یه نوشابه هم روش. اومدم پولشو حساب کنم یهو از خواب پریدم!
الان میترسم بخوابم بچهها منتظر باشن خفتم کنن..