دیشب خواب دیدم هنوز دانشجوی دانشگاه فردوسی ام. با بچهها رفتیم اطراف مشهد. ناهار کباب خوردیم. من یادم رفت دنگمو باهاشون حساب کنم.
فرداش دیدم همون بچهها جلوی دانشکده نشستند و دارن باز هم کباب میخورن! منو دیدن گفتن ابوالفضل بیا بشین کباب بزنیم. پیش خودم گفتم آخ جون، الان میرم هم کباب میخورم، هم دنگ دیروز و امروزمو باهاشون حساب میکنم که عذاب وجدان نگیرم. آقا ما کبابه رو خوردیم و یه نوشابه هم روش. اومدم پولشو حساب کنم یهو از خواب پریدم!
الان میترسم بخوابم بچهها منتظر باشن خفتم کنن..
Showing posts with label شخصی. Show all posts
Showing posts with label شخصی. Show all posts
Tuesday, July 7, 2015
Wednesday, July 2, 2014
کتاب ”علم اقتصاد؛ قدم اول“ منتشر شد
”علم اقتصاد“ عنوان جدیدترین کتاب از مجموعه کتابهای ”قدم اول“
است که با ترجمهی اینجانب منتشر و وارد بازار شده است.
جا
دارد از معلم بزرگوارم آقای ”مراد ثقفی“ که مرا در انجام این ترجمه مورد حمایت و
لطف همیشگیشان قرار دادند کمال تشکر و قدردانی را داشته باشم. همچنین از دوستان
عزیزم، سپیده اظهری، لادن احمدیان هروی، محمد باسط، منصوره موسوی و محسن ربیعی که
در بازخوانی و ویرایش بخشهایی از کتاب، رفیقانه به من کمک کردند نیز بسیار
سپاسگزارم.
Friday, June 13, 2014
اینجا ...
اینجا دلم به تو
تنها دلم
اینجا تنها دلم به تو خوش است
که میوزی
و شرایط آزمایشگاه را
بر هم میزنی
- بهار 93 -
تنها دلم
اینجا تنها دلم به تو خوش است
که میوزی
و شرایط آزمایشگاه را
بر هم میزنی
- بهار 93 -
Wednesday, April 16, 2014
شادیسم
خودم میدانم.
مدتهاست که عبوس شدهام. خندیدن برایم سخت شده.
راستش
بیشتر از همیشه به خندههای پیرامونم مشکوک شدهام. این خندهها را نمیفهمم. حس
میکنم این خندهها حالشان خوب نیست.
حس میکنم
خیلیها با خندههای سادیستیشان زخم میزنند و لذتهای زندگیشان را در این زخم
زدنها تعریف میکنند. اسمش را گذاشتهام ”شادیسم“!
شما
که غریبه نیستید؛ خیلی وقتها پیش آمده که دلم میخواسته وسط خندههای شادیستی اطرافیانم
بزنم زیر گریه.
***
هیچوقت
آن روز لعنتی را یادم نمیرود ....
ظهر
بیحیای تابستان بود. اتوبوس بی آر تی شلوغ بود. آدمها از میلههای اتوبوس آویخته
شده بودند. یکهو مرد میانسالی با لهجهی بسیار غلیظ آذری شروع کرد به داد زدن: ”آگا
مسواچ بدم، مسواچهای مرگوب، نصف گیمت مگازه ...“
چند نفر بچهی بیادب با شنیدن صدای مرد دستفروش با صدای بلند شروع کردند به خندیدن. مرد
بینوا از خجالت قرمز شد و در اولین ایستگاه از اتوبوس پیاده شد!
همیشه
برایم سخت بوده که حدس بزنم آن مرد بعد از پیاده شدن از اتوبوس به کجا رفته و چه
کار کرده است. و شاید بیشتر از اینکه سخت باشد، دوست نداشته باشم حدس بزنم کجا
رفته و چه کار کرده. فقط این را مطمئنم که نرفته در اولین مرکز جراحی لهجه تا از
شر لهجهاش راحت شود. و مطمئنم که نرفته است تا در اولین ادارهی سر راهش فرم
استخدام پر کند.
***
وقتی بچه
بودم، شاید اگر میخواستم فقط با پرسیدن یک سوال با کسی دوست شوم از او میپرسیدم طرفدار
رنگ آبی است یا قرمز. کمی بزرگتر که شدم احتمالن نام خوانندهی محبوبش را میپرسیدم.
تا همین چند سال پیش شاید نام شخصیت سیاسی مورد علاقهاش را میپرسیدم. اما الان
اگر یک نفر را بگذارند جلویم و بگویند فقط با پرسیدن یک سوال تصمیم بگیر که با او
دوست شوی یا نه از او میپرسم: ”میشه لطفن بگی آخرین بار به چی خندیدی؟“
Thursday, December 19, 2013
آقای "و"
این عکس از محوطهی روبروی دانشکده ریاضی دانشگاه فردوسی که یکی از دوستان عزیزم توی فیسبوکش گذاشته منو یاد یکی از خاطرات دوران دانشجوییم انداخت.
سایت (آزمایشگاه کامپیوتر) دانشکده ریاضی یک مسئولی داشت به نام آقای "و"، که ایشون بهطرز عجیبی آدم مزخرفی بود. یه روز وقتی داشتم از آبسردکن ورودی سایت آب میخوردم، ناخواسته متوجه صحبتهای آقای "و" شدم: "الو! خسته نباشید. من و[...] هستم. جلوی سایت دانشکده ریاضی یه مورد نامناسب وجود داره. لطف کنید چند نفر از برادرهای حراست رو بفرستید بیان رسیدگی کنن."
اومدم بیرون دیدم منظور آقای "و" از "مورد نامناسب" دو تا دختر و پسرند که بدون رعایت فاصله قانونی 9 متر و 15 سانتیمتر کنار همدیگه نشسته بودند (تقریبن جایی نزدیک جایی که عکاس این عکس قرار داره). رفتم پیششون پسره رو کشیدم کنار، بهش موضوع رو گفتم. پسره که کلی ترسیده بود، در حالی که داشت فرار میکرد بهم گفت "آقا دمت گرم اگه میشه به اون خانومه هم بگو فرار کنه (!)" برگشتم به دختره گفتم "خانوم ببخشید، لطفن برید، الان میان میبرنتون." دختره هم پا شد رفت. یه نگاهی به سمت سایت انداختم. طفلک آقای "و" با یک چهرهی مغموم و غضبآلود و ضایع داشت به من نگاه میکرد. من هم برای اینکه یه وقت برادرهای زحمتکش حراست منو بهعنوان "مورد نامناسب" با خودشون نبرن از اونجا دور شدم.
فردا صبحش وقتی میخواستم وارد سایت بشم، آقای "و" اومد جلو گفت "آقای حاجیزادگان کار دیروزتون خیلی زشت بود!"
خندیدم گفتم "کدوم کار؟!"
گفتش "ببین نه شما بچهای و نه من. من دیروز دیدم که رفتی اون دو تا رو فراری دادی. ما حالا حالاها با اون دو تا کار داشتیم." بعد واسه اینکه لجمو در بیاره حرفاشو اینجوری ادامه داد: "واسه من عجیبه که شما واسه دو تا آدم غریبه دل میسوزونی. اما همین به اصطلاح دوستهای شما میان بر علیهتون واسه کمیته انضباطی گزارش میدن."
من هم که دیگه با این حرفش مطمئن شده بودم ایشون در عین حال که مسئولیت فنی سایت دانشکده رو به عهده دارند، با حفظ سِمت به شغل شریف مخبری کمیته انضباطی مشغول هستند، خندیدم بهش گفتم "این حرفهای شما اگه واقعیت داشته باشه هم واسه م مهم نیست."
سایت (آزمایشگاه کامپیوتر) دانشکده ریاضی یک مسئولی داشت به نام آقای "و"، که ایشون بهطرز عجیبی آدم مزخرفی بود. یه روز وقتی داشتم از آبسردکن ورودی سایت آب میخوردم، ناخواسته متوجه صحبتهای آقای "و" شدم: "الو! خسته نباشید. من و[...] هستم. جلوی سایت دانشکده ریاضی یه مورد نامناسب وجود داره. لطف کنید چند نفر از برادرهای حراست رو بفرستید بیان رسیدگی کنن."
اومدم بیرون دیدم منظور آقای "و" از "مورد نامناسب" دو تا دختر و پسرند که بدون رعایت فاصله قانونی 9 متر و 15 سانتیمتر کنار همدیگه نشسته بودند (تقریبن جایی نزدیک جایی که عکاس این عکس قرار داره). رفتم پیششون پسره رو کشیدم کنار، بهش موضوع رو گفتم. پسره که کلی ترسیده بود، در حالی که داشت فرار میکرد بهم گفت "آقا دمت گرم اگه میشه به اون خانومه هم بگو فرار کنه (!)" برگشتم به دختره گفتم "خانوم ببخشید، لطفن برید، الان میان میبرنتون." دختره هم پا شد رفت. یه نگاهی به سمت سایت انداختم. طفلک آقای "و" با یک چهرهی مغموم و غضبآلود و ضایع داشت به من نگاه میکرد. من هم برای اینکه یه وقت برادرهای زحمتکش حراست منو بهعنوان "مورد نامناسب" با خودشون نبرن از اونجا دور شدم.
فردا صبحش وقتی میخواستم وارد سایت بشم، آقای "و" اومد جلو گفت "آقای حاجیزادگان کار دیروزتون خیلی زشت بود!"
خندیدم گفتم "کدوم کار؟!"
گفتش "ببین نه شما بچهای و نه من. من دیروز دیدم که رفتی اون دو تا رو فراری دادی. ما حالا حالاها با اون دو تا کار داشتیم." بعد واسه اینکه لجمو در بیاره حرفاشو اینجوری ادامه داد: "واسه من عجیبه که شما واسه دو تا آدم غریبه دل میسوزونی. اما همین به اصطلاح دوستهای شما میان بر علیهتون واسه کمیته انضباطی گزارش میدن."
من هم که دیگه با این حرفش مطمئن شده بودم ایشون در عین حال که مسئولیت فنی سایت دانشکده رو به عهده دارند، با حفظ سِمت به شغل شریف مخبری کمیته انضباطی مشغول هستند، خندیدم بهش گفتم "این حرفهای شما اگه واقعیت داشته باشه هم واسه م مهم نیست."
Friday, August 2, 2013
Wednesday, July 24, 2013
ملاحظهای روششناختی درباره مفهوم دوست داشتن
هر چقدر سنم بالاتر میره نسبت به ذره ذره روابط دوستانهام حساستر میشم. نشون به اون نشون که امسال با اشتیاق و هیجان بیشتری پیامهای تبریک تولدی که دوستانم برام فرستاده بودند رو خوندم.
حالا میفهمم که چرا وقتی توی دوران کودکی، ازم میپرسیدند ”منو چند تا دوست داری؟“ (سوالی که معمولن با بالا رفتن سن به ”منو چقدر دوست داری؟“ تغییر میکنه) گیج میشدم و نمیتونستم جواب بدم.
باید توی همون بچگیم وقتی مادرم برای اولین بار ازم پرسید ”منو چند تا دوست داری؟“ بهش میگفتم: ”مفهوم دوست داشتن رو نباید در قالب یک متغیر فاصلهای (Interval) سنجید.“
احتمالن بعدش ازم میپرسید: ”خب منو بیشتر دوست داری یا فلانی رو؟“و من باید بهش میگفتم: ”بهنظرم، دوست داشتن رو حتا در قالب یک متغیر رتبهای (Ordinal) هم نباید سنجید.“و اینجوری ادامه میدادم: ”... بهتره مفهوم دوست داشتن رو در قالب یک متغیر اسمی (Nominal) بفهمیم.“و بعدش مادرم ازم میپرسید: ”خیله خب، پس بگو منو چجوری دوست داری؟“و من هم شروع میکردم حسم رو براش توضیح میدادم.
حالا میفهمم که چرا وقتی توی دوران کودکی، ازم میپرسیدند ”منو چند تا دوست داری؟“ (سوالی که معمولن با بالا رفتن سن به ”منو چقدر دوست داری؟“ تغییر میکنه) گیج میشدم و نمیتونستم جواب بدم.
باید توی همون بچگیم وقتی مادرم برای اولین بار ازم پرسید ”منو چند تا دوست داری؟“ بهش میگفتم: ”مفهوم دوست داشتن رو نباید در قالب یک متغیر فاصلهای (Interval) سنجید.“
احتمالن بعدش ازم میپرسید: ”خب منو بیشتر دوست داری یا فلانی رو؟“و من باید بهش میگفتم: ”بهنظرم، دوست داشتن رو حتا در قالب یک متغیر رتبهای (Ordinal) هم نباید سنجید.“و اینجوری ادامه میدادم: ”... بهتره مفهوم دوست داشتن رو در قالب یک متغیر اسمی (Nominal) بفهمیم.“و بعدش مادرم ازم میپرسید: ”خیله خب، پس بگو منو چجوری دوست داری؟“و من هم شروع میکردم حسم رو براش توضیح میدادم.
Tuesday, July 2, 2013
سلام
بعد از 7 سال وبلاگنویسی توی بلاگفا، مجبور شدم بیام اینجا. اسبابکشی دردناکیه..
Subscribe to:
Posts (Atom)
.jpg)

