خیلی وقتها راهم رو طولانی میکردم تا از کنار این خانوم آبیپوش رد بشم. پر از شرم و نوستالوژی و خستگی بود. تا اینکه چند روز پیش، دوست عزیزم محمدباقر قالیباف اومد گازانبریزاسیونش کرد ...
توی این تابستون داغ، حتا تصور اینکه وقتی دارم توی خیابون راه میرم یک پارچهای در حکم حجاب بخواد سرم رو بپوشونه برام سخته! وقتی به این فکر میکنم که یک بخش قابل توجهی از زنهای این شهر برخلاف میل خودشون مجبورند چنین وضعی رو تحمل کنند، دیگه از اینکه احساس کنم دارم از گرما میپزم هم خجالت میکشم..