Showing posts with label دوست داشتن. Show all posts
Showing posts with label دوست داشتن. Show all posts

Tuesday, July 7, 2015

آن روزها رفتند ..

دیشب خواب دیدم هنوز دانشجوی دانشگاه فردوسی ام. با بچه‌ها رفتیم اطراف مشهد. ناهار کباب خوردیم. من یادم رفت دنگمو باهاشون حساب کنم.
فرداش دیدم همون بچه‌ها جلوی دانشکده نشستند و دارن باز هم کباب میخورن! منو دیدن گفتن ابوالفضل بیا بشین کباب بزنیم. پیش خودم گفتم آخ جون، الان میرم هم کباب میخورم، هم دنگ دیروز و امروزمو باهاشون حساب میکنم که عذاب وجدان نگیرم. آقا ما کبابه رو خوردیم و یه نوشابه هم روش. اومدم پولشو حساب کنم یهو از خواب پریدم!
الان میترسم بخوابم بچه‌ها منتظر باشن خفتم کنن..

Friday, November 14, 2014

بی‌چرا زندگان

ماههاست سوال تکرارشونده‌ای ذهنم را درگیر خودش کرده است. ما چرا از رفتارهای برآمده از احساساتمان رمزگشایی نمی‌کنیم؟
منظورم تمام خنده‌ها، لجاجت‌ها، عشق ورزیدن‌ها، دوست داشتن‌ها، ارزیابی‌های زیبایی‌شناسانه، تنفرها، دلخوری‌ها و ... است که در زندگی روزمره درگیرشان هستیم. به واقع، چرا با وجود اینکه زندگی خودمان و اطرافیانمان تا حد بسیار زیادی تحت تأثیر رفتارهای برآمده از احساساتمان قرار می‌گیرد، علاقه‌ی چندانی به اینکه این رفتارهایمان را ریشه‌یابی کنیم نداریم؟
در عصری که همه‌ی وجوه زندگی‌مان در معرض رسانه‌ای شدن قرار گرفته و رسانه در معنای عامش خارج از اراده‌ی ما به سلایقمان شکل می‌دهد، ما بیش از هر دوره‌ای در معرض ”انفعال“ و ”ابتذال“ قرار داریم. تو گویی نیروهایی از آستین رسانه‌ها بیرون می‌زنند و مسیر شادی‌ها و غم‌ها و دوست داشتن‌ها و تنفرهایمان را مشخص می‌کنند. به گمانم در این وضعیت، تنها ”پرسش“ است که می‌تواند ”فاعلیت“ ما و ”اصالت“ زندگی‌مان را احیا کند.
چرا به این جوک خندیدم؟
چرا حس خوبی نسبت به این شخص ندارم؟
چرا جذب چنین صحنه‌ای شدم؟
چرا با شنیدن آن سخنرانی به وجد آمدم؟
چرا آن لهجه در نظرم مضحک آمد؟

Friday, August 2, 2013

خاطره‌ای از تابستان 86 (از آرشیو وبلاگ نسل سکوت)

توي مطب دندونپزشكي نشستم تا نوبتم بشه.
حدودا 10-12 نفري هستيم. همه محو دو تا بچه كوچولو شديم. از صحبتهايي كه بين بزرگترهاشون رد و بدل شده تونستم اسم و سنشونو بفهمم. اسم يكي مهدي و اون يكي سونياست. هر دو شون 2 ساله اند.
مهدي و سونيا گرم بازي  كردن با همند. مهدي سونيا رو هل ميده. باباي مهدي بهش ميگه:"چرا ني ني رو هل دادي؟ نازش كن."
يهو مهدي و سونيا(انگار كه از قبل با هم هماهنگ كرده باشن) محكم به هم چسبيدن و به شيوه ماهرانه اي از هم لب گرفتن. تقريبا هيشكي نتونست جلوي خنده خودشو بگيره. مامان سونيا و باباي مهدي حسابي سرخ شدن.
كلي حال كرده بودم...انقدر كه ديگه درد دندونم رو فراموش كردم. مي خواستم هر دو تاشونو بگيرم بغلمو يه ماچ محكم از لپاشون بگيرم. ياد حافظ افتادم:
"سوي من لب چه ميگزي كه مگوي
لب لعلي گزيده ام كه مپرس"
اما اين پايان كار نبود. عاشقاي خردسال خيلي حال كرده بودن. اونا اين كار رو 4-5 بار ديگه تكرار كردن.جالبيش اينجا بود كه نيازي به مقدمه چيني نمي ديدن. خيلي معصومانه و صادقانه همديگه رو بغل مي كردن و از هم لب مي گرفتن. جاي ماموراي "مبارزه با امنيت اجتماعي" واقعا خالي بود
يه دفعه باباي مهدي(كه معلوم بود كلي به خودش فشار آورده بود كه جلوي خنده شو بگيره) اخمي از خودش نشون داد و گفت:پسرم! ديگه اين كارو نكن.
مهدي كوچولو كه بغ كرده بود با لهجه غليظ مشهديش گفت:"ني ني مو يه!"
(ترجمه: اين خانوم دوست من هستند. به شما هم هيچ ربطي نداره كه ما با هم چيكار مي كنيم. لطفا تو زندگي شخصي ما دخالت نكنيد و به فرديت ديگران احترام بگذاريد.)
اما باباي مهدي برگشت و گفت:"اگه اين كارو بكني دكتر آمپول مي زنه."
مهدي كه حسابي گوشاش دراز شده بود باز هم گفت:"ني ني مويه!... ني ني مويه!..."
آخر سر مهدي مجبور شد پيش باباش بمونه و سونيا هم رفت پيش مامانش. وقتي مهدي و سونيا با حسرت به هم نگاه مي كردن خيلي دلم گرفت.
يه بار آمپول دكتر...يه بار جغجغه شرافت و حيثيت خانوادگي...يه بار باتوم...يه بار كميته انضباطي...يه بار مترسك اخلاق...

****
"...
ماهي چيه؟ ماهي كه ايمون نميشه، نون نميشه
اون يه وجب پوست تنش واسه فاطي تنبون نميشه
دس كه به ماهي بزني
از سر تا پات بو مي گيره
بوت تو دماغا مي پيچه
دنيا ازت رو مي گيره
بگير بخواب، بگير بخواب
كه كار باطل نكني
با فكراي صد تا يه غاز
حل مسائل نكني
سرتو بذار رو نازبالش، بذار به هم بياد چشت
قاچ زينو محكم چنگ بزن كه اسب سواري پيشكشت"

حوصله آب ديگه داشت سر مي رفت
خودشو مي ريخت تو پاشوره، در مي رفت
انگار مي خواس تو تاريكي
داد بكشه:" آهاي زكي!
اين حرفا، حرف اون كسونيس كه اگه
يه بار تو عمرشون زد و يه خواب ديدن
خواب پياز و ترشي و دوغ و چلوكباب ديدن
ماهي چيكار به كار يه خيك شيكم تغار داره
ماهي كه سهله، سگشم
از اين تغارا عار داره
ماهي تو آب مي چرخه و ستاره دس چين مي كنه
اونوخ به خواب هر كي رفت
خوابشو از ستاره رنگين مي كنه
مي برتش، مي برتش
از توي اين دنياي دلمرده چارديواريا
نق نق نحس ساعتا، خستگيا، بيكاريا
دنياي آش رشته و وراجي و شلختگي
درد قولنج و درد پر خوردن و درد اختگي
دنياي بشكن زدن و لوس بازي
عروس دوماد بازي و ناموس بازي
دنياي هي خيابونارو الكي گز كردن
از عربي خوندن يه لچك به سر حظ كردن
دنياي صبح سحرا
تو توپخونه
تماشاي دار زدن
نصف شبا
رو قصه آقا بالاخان زار زدن
دنيايي كه هر وخت خداش
تو كوچه هاش پا مي ذاره
يه دسه خاله خانباجي از عقب سرش
يه دسه قداره كش از جلوش مياد
دنيايي كه هر جا مي ري
صداي راديوش مياد
مي برتش، مي برتش، از توي اين همبونه كرم و كثافت و مرض
به آبياي پاك و صاف آسمون مي برتش

به سادگي كهكشون مي برتش."

Wednesday, July 24, 2013

ملاحظه‌ای روش‌شناختی درباره مفهوم دوست داشتن


هر چقدر سنم بالاتر میره نسبت به ذره ذره روابط دوستانه‌ام حساس‌تر میشم. نشون به اون نشون که امسال با اشتیاق و هیجان بیشتری پیام‌های تبریک تولدی که دوستانم برام فرستاده بودند رو خوندم.
حالا می‌فهمم که چرا وقتی توی دوران کودکی، ازم می‌پرسیدند ”منو چند تا دوست داری؟“ (سوالی که معمولن با بالا رفتن سن به ”منو چقدر دوست داری؟“ تغییر می‌کنه) گیج می‌شدم و نمی‌تونستم جواب بدم. 
باید توی همون بچگیم وقتی مادرم برای اولین بار ازم پرسید ”منو چند تا دوست داری؟“ بهش می‌گفتم: ”مفهوم دوست داشتن رو نباید در قالب یک متغیر فاصله‌ای (Interval) سنجید.“
احتمالن بعدش ازم می‌پرسید: ”خب منو بیشتر دوست داری یا فلانی رو؟“و من باید بهش می‌گفتم: ”به‌نظرم، دوست داشتن رو حتا در قالب یک متغیر رتبه‌ای (Ordinal) هم نباید سنجید.“و اینجوری ادامه می‌دادم: ”... بهتره مفهوم دوست داشتن رو در قالب یک متغیر اسمی (Nominal) بفهمیم.“و بعدش مادرم ازم می‌پرسید: ”خیله خب، پس بگو منو چجوری دوست داری؟“و من هم شروع می‌کردم حسم رو براش توضیح می‌دادم.